تبليغاتX
ساحل شنی

ساحل شنی

طلوعی دوباره

                 

               

                                       درپس پنجره ي نيم باز

                                      دخترکي گريان

                                      بدنبال روياي گم شده ي خود مي گشت

...

 هنگامي که همه چيز گويا چنان است

که مرا

آدمي با هوش جلوه دهد

 ابلهي که من اورا در خود پنهان مي دارم

زمام سخنم را بدست مي گيرد

و دهانم را اشغال مي کند

                                          وهنگامي که

                                         خويشتن دليرم را فرا مي خوانم،

                                         ترسويي که هيچ نمي شناسمش،

                                         اسکلت حقيرم را

                                        در قنداق هزاران محافظه کاري مي پيجد،

هنگامي که خانه اي مجلل به آتش کشيده بشود،

بجاي آتش نشاني که خبر مي کنم

آتش افروزي به صحنه مي برد

                                         و او مَنَم

 

کار دگری نمی توانم کرد

چه کنم تا خود را بشناسم؟

چگونه می توانم،

خود را از نو بسازم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:38  توسط تمنا  | 

                

من به تكرار شب عادت كردم                

                   خو گرفتم به گناه

                                     زندگي مشتي اراجيف نبود ...

زندگي واژه‌ي پوچيست اگر

                               به خرافات بپيوندد ذهن

و منِ خرد شده

                      دل به زاري بسپارد هر شب

آسمان ... آسمان است فقط

         و در آن هيچ كسي پنهان نيست

                                   و نهان نيست در آن ناكس نيز

                       روح هم واژ‌‌ه‌‌ي بي‌‌ معناييست

همچنانكه بدنت ميرود آرام به خاك

                           روح هم در بدنِ سردٍ تو ، يخ خواهد زد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:46  توسط تمنا  | 

 

سحرگاه بود ، ساحل پوشیده ازمه

شب به اندازه کافی جولان داده  و پاورچین پاورچین با همسفران خود وداع می گفت

صداها ی خفیف  به گوش می رسید

شاید پرنده ای رهگذر خواب می دید یا دانه ای از دل زمین می روئید

ستاره های رنگ پریده پشت توده های ابر ناپدید می شدند

مسافر نفس ملایم طلوع خورشید را حس می کرد

او کامیاب تر از همیشه قسمتی از افسانه ی شخصیتی خود را باز یافته بود

وجد بی حد و حصری اورا فرا گرفته

شاید با قدری رقص و پایکوبی در ساحل پوشیده از شن و قهقهه های شادی بخش خود را سبک تر

حس می کرد

 لحظه ای طلوع خورشید را نگریست

به افق های دوردست خیره ماند و آهی از ته دل کشید

او آموخته بود که زندگی بر حسب عادت و اعتیاد شکل گرفته و اعتقادی به سرنوشت نداشت

اما هنوز در تاریکخانه ی ذهن خود پرسشهایی بی پاسخ داشت.

غایت حیات درچیست؟

آیا می توان  بی نهایت خوشبخت و آزاد زیست؟

آیا زندگی بی نقص وجود دارد؟

آیا روزی دردها و رنجهای بشر پایان خواهد داشت؟

آیا انسان می تواند به نقطه ای از تعادل در همه چیز برسد؟

آیا هر کس در این جهان قدم می گذارد راهی منحصر بفرد دارد که خود باید آنرا بیابد؟

.....

هنگام سحرگاهان

کنار ساحل آرام

و آواز بوم  آواره

....

 بانگ موج و فریادی غرور آمیز

 از عمق صدای یك تن خسته

که مثل موج می شود جاري

هم اكنون ذهن مغرورش

به سوی افتخار راه بي پایان است

و می داند مانند موج از قلب طوفان است.

ورفتن سوی یك دنیاي سبك باری

 او در فكر آغاز است

و یك دم خستگی از پندارهاي سرد تكراری

ولي افسوس!

رهايي ، رها گشتن ، قفس ها را گشودن

تني مردانه مي خواهد

که مثل سيل شود جاري

و دودمان پندارهاي تنگ و تاريک را براندازد

و اين پندار ميسر نيست

مگر با

فکر تازه ، جامه ی نو  ، شعر نو ...

و حتي يک خداي تازه و فارغ 

که  در ذهنش دگر هر چه مي خواهد، نيست

و شغلش  آفريدن ، نفس ها راشمردن

بریدن ، پاداش و کيفر نيست

و تنها از خدای خویش

مددجويد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط تمنا  | 

                                  

  من به درماندگی صخره و سنگ
 من به آوارگی ابر و نسیم
 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 شعر چشمان تو را می خوانم
 چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
 تو تماشا کن
 که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
 از دل تاریکی می گذر د
و تو در خوابی
 و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
 و نه یاری دیگر
حیف
 اما من و تو
دور از هم می پوسیم
 غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
 دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
 از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
 با خود خواهم برد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط تمنا  | 

          

  

                                        

   آمد بهار اي دوستان منزل سوي بستان کنيم

                                                  گرد عروسان چمن خيزيد تا جولان کنيم

پيک بهاري ، اين دلارام هميشه خوب از راه مي رسد

شلاق لطف بر پيکر بيگانه مي زند

گرد و غبار از پيشاني سرما زدگان  پاک مي کند

رايحه ي روح بخش خود را در هر کوي و برزن مي افشاند

تا تازگي و شور را نشاط را در دل تيرگان خاک به يادگار گذارد

پس به پاس بهار:

برخيز و ترانه ي آزادي  و شور و نشاط را به جهانيان هديه کن

که جهان به انتظار عشق ديرينه تو نشسته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:46  توسط تمنا  | 

 

                      

او را مي شناسي  

با چشمهاي بسته در آيينه نگاه مي کني؟

سررا به ديوار کوفته اي

 تمام شبهاي دراز فرياد بي وقفه بر آورده اي،

تمنا کرده اي!

ذهن و روان خود را مشوش کرده اي!

روياي خود را به باد سپرده اي تا شايد به مقصدي رسد!

در گوش درخت چه مي خواني؟

شرح حالت را با اشتياق و اشک چشم نوشته اي و در چاه انداختي !؟

سفرهاي دور و دراز رفته اي تا نشاني از گمشده ي خويش دریابی !؟

گمشده ي خود را در قلب گل سرخ جستجو مي کني ، گاه در چهره ي کودکي و گاه در آسمانها

عاشق و مجنون شدي

و زود خيانت را با چشم خود ديدي و با عمق جان چشيدي!؟

احساس خستگي ، پوچي  ...داري؟.

از راه هاي بي پايان ، ازديدن سراب ، از سرانجام  بي بازگشت خسته شدي؟!

 شعرجاودانه ي خيام را بخاطر داري؟!

 

تا چند زنم به روي درياها خشت               بيزار شدم ز بت پرستان  کنشت

.......................................                 .........................................

دنیا دیدی و هر چه  دیدی هیچ است                 وآن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی  هیچ است                      وآن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

 

حال چشمانت را  بازکن

 در آيينه بنگر

به ديدگانت عميقتر شو

غبارهاي تيرگي به کنار خواهند رفت.

پرده هاي نيرنگ و ريا دريده خواهند شد.

بيگانه گي از تو متواري شده

توشکوه و بزرگي را در آن خواهي ديد.

گوهر پرفروغ وجودت را خواهي يافت.

عشق ، آرامش ، سعادت ، نيک بختي  همه را يکجا و بصورت ابدي خواهي يافت

همه چيز در وجود توست

ازلي و ابدی

همه وقت با توست

او هيچگاه دشمن تو نبوده

و تو ديگر خود شده اي و از بيگانه تمنا نخواهي کرد.

                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:4  توسط تمنا  | 

                

غروب ساحل چه تماشايي شده !
ابرها
ي برآمده از دريا ، همرنگ خورشيد شده اند.
آخرين پرتوهاي نوراني خورشيد ، دست تمنا به ساحل آويخته اند.
گويا خورشيد با همه ي ابهت و عظمت خود از قعر تاريكي بيمناك است.
مسافر برو ! شمعي روشن كن تا ماهيان غروب را حس نكنند.
مسافر زير نور شمع براي ماهيان قصه مي گويد:
"چرا هرپديده اي تولد يافت از غروب خود بيمناك است
باورت هست كه هر طلوعي به ناچار غروبي همراه دارد.
پس عقل حكم مي كند كه درپس هر غروب ، طلوعي نهفته است.
بنابراين تاريكي و روشنايي در نهاد همه چيز سرشته شده .
اگر عقل بشر را گوهر تابناك همچو خورشيد تصور كنيم:
آيا غريزه نقطه مقابل عقل قراردارد.
غريزه دشمن عقل نيست ،اما نسبت به ساير عوامل حيات چندان اميد و اطمينان ندارد.
غرايز نمي توانند تحت بازرسي و مراقبت مغز واحدي در آيند ، به نصايح عقل گوش نمي دهند ، از پيشرفت هاي عقل خرسند نمي شوندو در سكوت و تاريكي كوشش مي كنند كه پديده هاي اوليه و ابتدايي حيات را در كامل ترين موجودات زنده فعال نگاه دارند.
غريزه از همه چيز آگاه است اما نمي تواند در مورد اطلاعاتش اظهار نظر كند ، چون از معلوماتش با اطلاع نيست.
اما عقل برعكس غريزه عمل مي كند ، معلوماتش اندك و درصدد فهميدن مطالب زيادي است، مي كوشد تا غريزه را وادار كند معلوماتش را در اختيارش بگذارد.
عقل مايل است غريزه ي كر و كور را مورد سوال قرار دهد ولي چون زبانش را نمي فهمد همواره سكوت و خاموشي بين آنها برقرار است.
از طرف ديگر هدف عقل و غريزه هم جهت و يكسان نيست.
عقل در فكر آينده پراضطراب و مرگ زود رس خود است ؛ ولي غريزه مي داند كه به هر صورت زنده و جاويد خواهد ماند و اعتنايي به اين حرفها ندارد.
چرا عقل و غريزه سازش ندارند؟!
مگر نمي دانند اگر با هم متفق شوند تمام رنجها و مصيبت هاي بشر درمان خواهد شد.؟ "

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:39  توسط تمنا  | 

                     

                            

مسافر!

دردل تيرگي شبها ی ساحل

چرا گریه  می کنی؟!

مگر آفتاب را از دست داده ای ؟!

 !  با این حال خراب !؟

ستاره را نیز از دست خواهی داد !

با لبخند های خاک ، اشکهایت را پاک کن

با زمزمه ی جویبار آوازت را دوباره بخوان

به انتظار باران شبانه

شبنم های شادی را در وجودت لبریز کن

امواج دلت را  به ساحل جهان بکوب

دست در دست توفان نه

و رقص قاصدکها را تماشا کن

ابروانت را بالا بگیر ! ماه نورانی تر شده

تو  به روی تاریکی لبخند بزن

که او از سیاهی خود هراسان است

سپاس خود را نثار رهگذران خسته ی خفته در تاریکی کن

که بت پندارت از قبل شکسته بود

و تو پناهی جز خود نداری !

آماده باش :

غروب ، لحظه ی  آغاز موسیقی است

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:17  توسط تمنا  | 

                                                                                  

     ميليونها سال است كه در طبيعت ساختارهاي بسيار پيچيده با ظرافت نانومتري) ملكولي ) - مثل يك درخت يا يك ميكروب - ساخته مي شود. علم بشري اينك در آستانه چنگ اندازي به اين عرصه است، تا ساختارهائي بي نظير بسازد كه در طبيعت نيز يافت نمي شوند. فناوري نانو كاربردهاي را به مرحله ظهور مي رساند كه بشر از انجام آن به كلي عاجز بوده است و پيامدهائي را در جامعه برجا مي گذارد كه بشر تصور آنها را هم نكرده است. به عنوان مثال:

- انسانها ديگر براي بدست آوردن غذا ، آب ؛ خاك ، مسكن و... با همديگر نزاع نخواهند كرد

- از ابتلاع به بيماريهاي گوناگون ، درد ورنج ، گرفتاريهاي همچون ضايعات و قطع  اعضاء ناشي از حوادث رهايي خواهد يافت.

- عواملي كه باعث پير شدن سلولها  و در نهايت منجر به مرگ انسان مي شود از بين خواهد رفت و باعث طول عمر انسان و حتي  جاودانه خواهد شد.

 

     يكي از روندهاي جالب اين است كه در آينده ما مي توانيم با رايانه ها و ماشين هاي محاسباتي  همچون  انسان ها صحبت كنيم. در چند سال آينده  دستيارهاي مجازي  هوشمند و قادر به تكلم  در حوزه هاي وظيفه اي محدود ساخته مي شوند. اين حوزه ها مثلا  شامل انجام معاملات اقتصادي، رزرو كردن و پيدا كردن اطلاعات مي شود. زماني كه يك  صفحه نمايش كوچك وجود داشته باشد اين شخصيت هاي مجازي حضوري شبيه انسان خواهند داشت و چنانچه صفحه نمايش نباشد آنها به طور كامل از روش يك گفتگوي دو طرفه استفاده خواهند كرد. اطلاعات مجازي به صورت مستقيم روي شبكيه چشم توسط دستگاه هايي كه در عينك آفتابي و يا لنز هاي چشم تعبيه شده اند نوشته خواهند شد. به علاوه صفحه هاي نمايش مجازي با وضوح بالا به صورت آويزان و غوطه ور در فضا ايجاد مي شوند. به كمك اين صفحات،  دنياي واقعيت هاي مجازي و حسي كاملا غوطه ور به شخص كاربر منتقل خواهد شد. ما در اين حالت هميشه و هر جا كه باشيم  به اينترنت دسترسي كامل خواهيم داشت. در واقع رفتن به يك وب سايت به معني  وارد شدن به محيط واقعيت هاي مجازي خواهد بود. در چنين محيطي با هر كسي كه بخواهيم  ملاقات مي كنيم. علم الكترونيك درحالت بسياربسيار ريز باعث قدرت گرفتن چنين پيشرفت هايي خواهد شد به گونه اي كه همه اين ابزارها به صورت نامرئي در عينك و لباسهايمان جاسازي مي شوند. بنابراين ما ديگر نگران گم كردن تلفن همراه، كتابچه و ساير وسائل شخصي مان نخواهيم بود و همچنين ديگر مجبور به كلنجار رفتن با كلافهاي پيچيده  سيم ها در زندگي مان  نيستيم  و قادر مي شويم تا هر وقت كه بخواهيم به منابع اطلاعاتي متصل باقي بمانيم و با انسان هاي  ديگر صرف نظر از  نزديكي يا دوري فيزيكي آنها ارتباط برقرار كنيم. خلاصه اينكه همه گونه ارتباط به غير از تماس مستقيم بدني ممكن خواهد بود.  البته ابزارهاي مربوط به حس لامسه در محيط واقعيت هاي مجازي هم اكنون وجود دارند ولي تا زمانيكه واقعيت هاي مجازي وارد بدن و مغزمان نشوند، به همين حالت باقي خواهند ماند. تا سال 2029 به دليل استمرار روندهاي تصاعدي در كوچك سازي محاسبات، ارتباطات و اسكن كردن عصبي، ميلياردها نانو بوت  (روباتهاي در اندازه نانو) در اندازه سلول هاي خوني و يا حتي كوچك تر در بدن انسان ها وجود خواهند داشت. اين نانوبوت ها  كه درون كپسول هايي قرار دارند  قادر به ايجاد ارتباط مستقيم با عصب هاي زنده مغز هستند. زماني كه نمي خواهيم در محيط واقعيت مجازي باشيم نانو بوت ها در كپسول هاي خود باقي مي مانند و هيچ كاري نمي كنند ولي اگر بخواهيم به محيط واقعيت هاي مجازي وارد شويم نانو بوت ها سيگنال هاي ورودي مربوط به حواس پنجگانه ما را متوقف كرده و به جاي آن سيگنال هاي مربوط به محيط هاي واقعيت مجازي توليد خواهند كرد. مثلا مغز شما مي تواند تصميم بگيرد كه عضلات و اندام ها را حركت دهد اما  نانو بوت ها مي توانند جلوي اين سيگنال هاي عصبي را گرفته و مانع حركت عضلات و اندام هاي شما شوند  و در عوض  اندام هاي شما در محيط هاي واقعيت مجازي را به حركت وادارند.  البته مشخص است كه شكل مجازي اندام ها حتما نبايد مثل بدن دنياي واقعي باشد. ما قادر خواهيم بود كه بدنهاي متفاوتي براي موقعيت هاي متفاوت طراحي كنيم . در شبكه جهاني  وب همه  تجهيزات لازم براي گشت و گذار در محيط هاي مجازي تهيه مي شود.  مشابه مجازي مكان هاي واقعي آنقدر جذاب خواهند بود كه خيلي ها ترجيح مي دهند كه بيشتر وقت خود را در دنياي مجازي سپري كنند. در نهايت هيچ مرزي بين انسان هاي مجازي و واقعي وجود نخواهد داشت. همانطور كه امروزه مردم با دوربين هاي ديجيتالي متصل به اينترنت قادرند لحظات زندگي خصوصي خود را با ديگران شريك شوند بعد از گذشت 4 دهه انسان ها قادر خواهند شد كه لحظات زندگي خود را به صورت كاملا حسي با ديگران شريك شوند وحتي واكنش ها و جواب هاي حسي آنها را نيز دريافت كنند. اين تجربيات حسي فراتر از حواس پنجگانه خواهد بود.

با استفاده از فنآوري نانو بوت ها ظرفيت ذهني ما افزايش چشمگيري خواهد يافت. امروزه ظرفيت مغزهاي ما نسبتا ثابت و از پيش طراحي شده  است. نانو بوتهاي  كار گذاشته شده در مغز باعث بسط و توسعه حافظه و همچنين  بهبود حواس و قدرت درك  و  توانايي هاي شناختي ما خواهند شد. هنگام كار گذاشتن  نانو بوتها در مغز لازم نيست عمل جراحي انجام گيرد زيرا مي توان  آنها را بلعيد يا به بدن تزريق كرد. علاوه براين،  افراد  قادر خواهند بود كه به آنها دستور خروج از بدن را بدهند و بنابراين فرآيند تزريق آنها به درون بدن برگشت پذير خواهد بود. اين نانو بوتها قابل برنامه ريزي هستند و  مي توانند با توليد  محيط هاي واقعيت مجازي ظرفيت مغز را فوق العاده افزايش دهند. آنها قادر خواهند بود كه پيكر بندي خود و يا نرم افزار خود را عوض كنند. بر خلاف عمل جراحي كه با آن مي توان شبكه مصنوعي عصبي را فقط در يك نقطه خاص از بدن كارگذاشت نانو بوتها مي توانند به راحتي در ميلياردها ميليارد نقاط مختلف بدن در رفت و آمد باشند.

موضوع ديگر اين است كه عمر ما بسيار طولاني خواهد شد. افزايش طول عمر انسان ها نيز يكي از روندهاي تصاعدي مي باشد. در طي  قرن  هيجدهم هر ساله چند روز به عمر انسان افزوده شد. در قرن نوزدهم عمر انسان هر ساله دوهفته افزايش يافت وهم اكنون 6 ماه در هر سال به عمر انسان اضافه مي شود. با انقلاب و دگرگوني بنيادين  در طراحي و ساخت داروها، ژن ها، توليد مثل شبيه سازي شده اندام ها و سلول ها و پيشرفت هاي فنآوري زيستي در دهه آينده هر ساله بيش از يك سال به عمر انسان افزوده مي شود. بنابراين فعلا از طريق همان روش هاي سنتي و قديمي مواظب سلامتي خود باشيد زيرا شايد بتوانيد تا پايان قرن بيست و يكم عمر كنيد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 5:11  توسط تمنا  | 

 

بشر بدون حل كردن برخي از مشكلات و مسا يل ذهني  كه از اوان كودكي تا بزرگسالي و دوران كهولت قسمت زيادي از وقت و انرژي خود را صرف آنها نموده ، نمي تواند در مورد حقايق و پديده هاي جالب و حيرت آور جهان هستي  اطلاعات بيشتري بد ست آورد.

براي درك  خاستگاه و بنياد جهان هستي ، زمان (گذشته ، حال و آينده) ، سرنوشت نهايي و... نياز است بدانيم جهان هستي چگونه ادامه ي حيات مي دهد .؟

چگونه رشد و تكامل پيدا مي كندد و تكامل جهان تا كجا ادامه خواهد يافت.؟

آيا انسان كه جزيي از اين جهان است به آرزوي ديرينه خود  خواهد رسيد؟!

با مطالعه آثار بجاي مانده ازبدو پيدايش نسل انسان تا امروز كه من و شما نيز جزو اين دستگاه تكاملي هستيم و حتي آيندگان كه شايد با ما تفاوتهاي فيزيكي ، ذهني و بيولوژيكي داشته باشند.، آرزويي بجز جاودانگي در ذهن خود پرورش نمي دهند!.

چرا ، چگونه و از چه زماني ، فكر جاودانگي  در مغز بشر جاي گرفته است!؟

چرا هر انساني متولد شد پذيرش زوال و نابودي براي او غير ممكن است!؟

آيا مي توان گفت سرنوشت نهايي انسان را موجودي ابدي  تبديل مي كند؟!

هم اكنون يك ايده ي خوب  در ذهن انسان است كه با اين ايده مي تواند بر مرگ غالب شود! و پله هاي موفقيت در اين را ه سخت و پر پيچ و خم را قدم به قدم طي نمايد.

با استفاده از علم و بكار گيري قوانين فيزيك و فن آوريهاي حيرت انگيز بشر تا كنون توانسته ، ميليونها  نفر را از مرگ حتمي نجات دهد.!

هم اكنون هزاران نفر  كه در اثر عوارض سخت همچون سرطان معالجه نشده اند، بصورت انجماد در سردخانه هاي مدرن نگهداري  مي شوند تا روزي كه داروي امراض آنها كشف و از حالت انجماد خارج شده و به حيات خود ادامه دهند.!

آيا افسانه هاي تاريخي كه هزاران سال پيش اجداد ما سروده اند را، انسان عصر حاضر به آنها  واقعيت نخواهد بخشيد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:21  توسط تمنا  |