درپس پنجره ي نيم باز
دخترکي گريان
بدنبال روياي گم شده ي خود مي گشت
...
هنگامي که همه چيز گويا چنان است
که مرا
آدمي با هوش جلوه دهد
ابلهي که من اورا در خود پنهان مي دارم
زمام سخنم را بدست مي گيرد
و دهانم را اشغال مي کند
وهنگامي که
خويشتن دليرم را فرا مي خوانم،
ترسويي که هيچ نمي شناسمش،
اسکلت حقيرم را
در قنداق هزاران محافظه کاري مي پيجد،
هنگامي که خانه اي مجلل به آتش کشيده بشود،
بجاي آتش نشاني که خبر مي کنم
آتش افروزي به صحنه مي برد
و او مَنَم
کار دگری نمی توانم کرد
چه کنم تا خود را بشناسم؟
چگونه می توانم،
خود را از نو بسازم؟




